تبليغاتX
سرزمين اهورائی من
What a suicide lover can say

اینجا ایران است

  

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 13:37  توسط مهدی | 

 

جشن شهریورگان

 

 

زادروز داراب (کورش؟) و مرگ مانی

رضا مرادی غیاث آبادی

 

شهریور‌روز از شهریورماه یا چهارمین روز این ماه، برابر است با جشن شهریورگان که از آیین‌ها و مراسم وابسته به آن هیچگونه آگاهی در دست نیست. برگزار نشدن آیین‌های جشن شهریورگان توسط ایرانیان در زمانی طولانی، موجب شده است تا همه جزئیات آن به فراموشی سپرده شود و حتی در متون کهن نیز آگاهی‌های چندانی در باره آن فرا دست نیاید.

نام شهریور در متون اوستایی به گونه «خْـشَـتْـرَه ‌وَئیریَـه» آمده که به معنای تقریبی «شهر و شهریاری (شهرداری) آرمانی و شایسته» است. چنین می‌نماید که این اندیشه‌ و آرمان، خاستگاه نظریه‌های افلاطون و فارابی در زمینه «آرمان‌شهر» یا «مدینه فاضله» بوده باشد. نام شهریور چند بار به همین معنا در «گاتها»ی زرتشت نیز آمده است و بعدها در اوستای نو، او را به گونه‌ای تشخص‌یافته به پیکر یکی از امشاسپندان در می‌آورند.

بر اساس متون ایرانی، جشن شهریورگان یا چهارم شهریورماه، با زایش و مرگ دو نفر از تأثیرگذارترین شخصیت‌های تاریخ ایران همزمان است: زایش داراب و مرگ مانی.

خلف تبریزی در «برهان قاطع» (جلد سوم، ص 1316) از این روز به عنوان زادروز داراب نام می‌برد. با توجه به پاره‌ای اشاره‌های تاریخی و شباهت‌های داستان داراب در شاهنامه فردوسی و دیگر تاریخ‌نامه‌های ایرانی با گزارش‌های مورخان یونانی و ایرانی در باره کورش بزرگ، می‌توان احتمال ضعیفی در باره اینهمانی داراب و کوروش را پیش کشید. ممکن است منتسب دانستن زادروز داراب یا کورش به روز شهریورگان که بر شهریاری آرمانی و شایسته دلالت دارد، یادمانی از خاطره پادشاهی کورش بزرگ در یاد مردمان و تاریخ‌نگاران بوده باشد.

اما از سوی دیگر متون مانوی (متن ce   و p   به زبان پارتی) از این روز به عنوان روز جان‌باختن مانی یاد کرده‌اند: «(مانی) با شادی بزرگ و با خدایان روشنی‌ها و با نوای چنگ و سرود شادی پرواز کرد . . . و جاودان بماند به نزد خداوند اهورامزدا . . . چهار روز گذشته از شهریورماه، شهریورروز، روز دوشنبه، ساعت یازده، در استان خوزستان و به شهر بیلاباد (گندی شاپور)، که او پرواز کرد . . . به سوی سرای فروغ» (وامقی، ایرج، نوشته‌های مانی و مانویان، 1378، ص 290 تا 293؛ M. Boyce, Acta Iranica, No. 9)

آنگونه که از متون مانوی برمی‌آید، روز مرگ مانی در نزد مانویان یکی از بزرگترین جشن‌ها دانسته می‌شده و ظاهراّ به هنگام مرگ مانی این روز برابر با جشن «بِـما/ بِـمو» نیز بوده است.

به این ترتیب، چهارم شهریورماه نه تنها هنگام جشن شهریورگان، بلکه همزمان با جشن زادروز داراب (کورش؟) و جشن درگذشت یا جانباختن مانی نیز است. همزمانی این دو رویداد اخیر از نگرگاهی دیگر نیز توجه برانگیز است: از سویی هنگام زایش پادشاهی بلندآوازه و کوششگر آرمان‌شهر ایرانی؛ و از سویی دیگر مرگ مانی درست در همین روز و دستاورد سلطه موبدان ساسانی بر ایران‌شهر و تباهی آرمان‌شهر ایرانی.

مانی، پیامبر بزرگ و پاکدل و صلح‌جوی ایرانی، همه عمر شصت و یکساله خود را صرف گسترش پیام دین مانوی کرد. او برخلاف بسیاری از ادیان که به رسمین نشناختن و رد کردن ادیان و باورهای دیگر را افتخاری برای خود می‌دانند، تمامی پیامبران و ادیان پیشین خود را به رسمیت شناخت و گرامی داشت. مانی پیامبر دینی به تمام معنا در پیوند با فرهنگ و هنر بود که خود و پیروانش بیش از همه ادیان دیگر از خود کتاب و آثار مکتوب و نگاره‌های بی‌همتا باقی گذاشتند. همچنین مانی پیام‌آور جهان‌شمول‌ترین دین جهان باستان بود که پیروانش به مدت قریب یک هزار سال در گستره‌ای از شمال اروپا تا شرق چین زندگی می‌کردند.

یکی از شناخته‌شده‌ترین آیین‌های مانوی که در سراسر جهان امروز برجای مانده و بکار می‌رود و یادمان آن نیکومرد آشتی‌جوی ایرانی است، شیوه دست دادن مردمان با دست راست است.

مانی، سرنوشت تلخی داشت. سرنوشت تلخ و همیشگی مردان بزرگ تاریخ ایران، و قربانیان اتحاد شوم حکومتداران، اشراف و روحانیان. اتحاد قدرت و ثروت و نیرنگ.

داستان بسیار ساده بود. همانگونه که بعدتر با مزدک و دیگران هم اجرا شد. مانی را به جلسه مناظره با موبدان در حضور بهرام یکم دعوت می‌کنند و او را در یک دادگاه تفتیش عقاید به جرم «کفر» محکوم به مرگ می‌کنند. او در زندان نیز نه تنها از پیام دین و آرمان خود دست بر نمی‌دارد و توبه نمی‌کند؛ بلکه از هر فرصتی برای اندرز و شناساندن دین و اندیشه‌های خود برای جامعه بشری بهره می‌برد.

مانی به حکم موبدان پیرو صلح و آشتی و با تأیید بهرام‌شاه در شهریورروز از شهریورماه سال 276 میلادی و در روزی که لابد دیگر موبدان سرگرم آراستن مجلس جشن شهریورگان یا آیین آرمان‌شهر ایرانی بوده‌اند، پس از شکنجه‌های هولناک کشته می‌شود و پیکرش را برای مدتی طولانی بر دروازه گندیشاپور می‌آویزند. دروازه‌ای که تا سدها سال بعد به نام «دروازه مانی» خوانده می‌شده است.

موبد کرتیر، در کتیبه‌های نقش‌رستم و سر مشهد به بازگویی این رویداد می پردازد: «کیش اهریمن و دیوان از شهر رخت بر بست. یهودیان و بوداییان و برهمنان و مسیحیان و نزاریان و مانویان اندر شهر کشته شدند و بت‌های آنان (منظور خدایان آنان) نابود شد. دیوکده‌های آنان (منظور نیایشگاه‌ها) منهدم گشت و به جایگاه نیایش ایزدان بدل شد، شهر به شهر، جای به جای . . . من کافران و ملحدانی که به انجام فرایض دینی نپرداختند را کیفر دادم . . . من بسا آتشکده نشانیدم، بسیار کسان به دین روی آوردند و من دین مزدیسنا را اندر شهر نیکنام کردم».

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 23:8  توسط مهدی | 

پرفروش ترین کتابهای جهان

(اخلیس قهرمان"در کشته شدن دوست خود پاتروکلوس که همراه با اسبان هو جنگیده بود.دو اسب ارابه ی خود را سرزنش می کند که چرا نتوانسته اند پاتروکلوس را به سلامت بازآرند.یکی از دو اسب با معجزه به سخن می آید وبه اخلیس پاسخ میدهد که...).

(...مادر اخلیس همراه با سی و سه پری به سوی او می شتابد.هراپیک خدایان را از مسیر گذر رنگین کمان از آسمان می فرستد.تا به اخلیس فرمان دهد در نبرد حاضر شود.)

(خدایان برای اخلیس به اهنگ آسمانی برای ساختن زره و سپر و کلاهخود دستور ساخت می دهند).

(نبردی که میان اخلیس قهرمان و خدای رودخانه درمی گیرد.اخلیس در آستانه شکست است.هرا"هفایستون را با آتش خشک کننده ای به نجات او می فرستد.آب رود خانه ازحرارت به غلیان در می آید.مارماهیها ودیگر ماهیهای رود پریشان میشوند)

(در جنگ آینیاس با اخلیس"آینیاس با جهشی بلند و معجزه آسا بر فراز سر سپاهیان و ارابه ها از مرگ یعنی از دست اخلیس می جهد).

این مطلب تخیلی"زاییده ذهن یک کودک یونانی نیست.این مطالب"وهم رنگین یک نوجوان خیال پرداز نیست.اینها قسمتی از فیلم تخیلی بسیار عجیب نیست. اینها نمونه هایی از کتابهایی است که از پرفروش ترین کتابهای جهان است.این مطالب قسمتهایی از کتابهای ایلیاد و اودیسه"نوشته ی هومر است.ترجمه منثور اودیسه در طول سی و چهار سال به زبان انگلیسی "دومیلیون و سیصد هزار جلد به فروش رسیده است که فقط کتابهای دینی به این میزان تیراز می رسند.

البته ان نوشته های تخیلی و این تیراز بالا کمی عجیب است"که فقط و فقط این میزان فروش زیاد بر اثر تبلیغات وسیعی است که یونانیان و اروپاییان برای ان داشته اند و تقریبا همه ی اروپاییان متن این دو کتاب را حقیقی می پندارند و حقیقی جلوه داده اند و با نمایشنامه ها و اپراها و فیلمها"آن را به زور به خورد مردم جهان داده اند و با هیاهو آن را ادیی ترین و تاریخی ترین و واقعی ترینشعر جهان می نامند. ولی خود هومرعلت نوشتن این کتاب را و هدف اصلی این سرودها را لذت بخشیدن از طریق موسیقی وکلام می دانست و تاکید دارد که هرگز بر هدفی صرفا تاریخی یا فایده ای اندیشانه تکیه نمیکند و حتی ارسطو نیز شعرهای هومر را در فن شعر(دروغهایی تحسین آمیز)می داند.

قهرمانان این دو کتاب نیز همانند خدایان خود"برای تصاحب زن زیبا و همچنین مال و ثروت با همدیگر میجنگند و پستی می کنند.

می بینیم که قهرمانان یونانی که اروپاییان به انها می نازند بیشتر به فکر زن بارگی و تصاحب مال و ثروت می باشند تا وطن و ملت خود. در کتاب ایلیاد هومر شرح و حال جنگ خونین ده ساله بین قهرمانانی از تبار خدایان پست"برای تصاحب زنی به نام هلنا است و کتاب اودیسه ی هومر سفر دریایی اولیس قهرمانی دیگر برای رسیدن به زنی به نام پنه لوپه است.

از نکات دیگر قهرمانان یونان در این دو کتاب "بی رحمی بیش از اندازه و حرکات ظالمانه آنهاست.و در جای جای این دو کتاب نشانی از جوانمردی بزرگ منشی و بزرگ سالاری نیست تا این حد که قهرمان بزرگشان (اخلیس)پس از کشتن حریف خود از جسدش نیز نمی گذرد و دوست دارد آن را گوش و بینی ببرد... .

تا به اینجا چارچوبی کلی درباره پرفروش ترین کتابهای جهان را داشتیم.

در مقابل استادی از مشرق زمین یافت می شود که برای شرح و توصیف در مورد کتاب عظیم او سرگردانمکه باید از کجا شروع کنم.این قهرمان نیروند ادبیات"حکیم ابوالقاسم فردوسی است.

من قصد تجزیه و تحلیل نوشته ی عظیم فردوسی را ندارم فقط برای دفاع از فردوسی و شاهنامه گرانقدرش نکاتی را یادآوری می کنم تا بهتر بتوانم مقایسه ای بین کتابهای پرفروش هومر و کتاب فردوسی داشته باشیم.بر خلاف ایلیاد و اودیسه که صد در صد تخیلی هستند شاهنامه مجموعه سر گذشت ملتی کهنسال است.

شاهنامه شجرنامه ی ملتی با افتخارات بی انتهاست.این کتاب ریشه ملتی غیور است که توانسته اند در طول قرون متوالی یورشهای بنیان کن وحشیان و متعصبان را تحمل کرده و بی اعتنا به همه ای ناملایمات "کم کم آنها را محو فرهنگ غنی و ریشه دار خود کنند.

(رستم ان پهلوان آن پهلوان تمامی قرون "با یک دلزدگی قصر سلطانی را ترک کرده و با غرور از کاخ سلطنتی خارج میشود و هم او در صحنه ای دیگر با خشم وارد کاخ سلطنتی کیکاووس شود و بدون واهمه از پادشاه "همسر او را که موجب مرگ سیاوش شده" از وسط به دو نیم می کند و میان ملت خود برمیگردد واحترام و محبت ملتی را تا ابد در سینه ها برای خود حفظ کند).

چرا دارم از خشم کاووس باک؟

چه کاووس پیشم"به یک مشت خاک

خاک"سرم گشت سیر و دلم کرد بس

جز از پاک یزدان نترسم ز کس

در همه جای شاهنامه "فردوسی قدرت و جوانمردی پهلوانان داستان را از یزدان پاک می داند نه از خود پهلوان.

بدو گفت رستم که ای پهلوان

تو از من مدار هیچ رنجه روان

جهان آفریننده یار من است

دل و تیغ و بازو حصار من است

همچنین شاهنامه نشان می دهد آن زمان که یونانیان محو خدایان حیله گر و زنا کار خود بوده و از آنان تمسک می طلبیدند"مردمان ایران زمین خدای یکتا را پرستش می کردند. خدایی که از آلودگی مبرا بود.

آن قسمت از داستان هومر را که اخلیس و آگاممنون به هر شکل خواهان رسیدن به زنی هستند و با یکدیگر درگیر می شوند و کشته بر جای می گذارندوقتی در قابل نجابت و وفای به عهد سیاوش قرار می دهیم نتیجه ای که از این مقیاس به دست می آوریم باعث فخر و غرور ما ایرانیان می شود.

وقتی این مقایسه ها را مورخان اروپایی می کنند و متوجه ضعف نوشته های هومری می شوند در این مورد هم این را که یک غیر اروپایی بتواند پنین اثری را خلق کند نمی توانند تحمل کنند و در اخر با تایید شاهنامه فردوسی "می گویند که وی کتابی نگاشته است که عصاره ای از دو کتاب اودیسه و ایاد هومر می باشد اینان می خواهند همه فرهنگ های عظیم دنیا را و همه ی ابر انسانهای جهان را و همه ی پیشینه ی تاریخی مهم را از ان اروپا بدانند و خود را برتر از هر کس دیگری در جهان معرفی کنند.

اینان می گویند نوشته های هومر تخیلی نیست بلکه نمادین است آنها سخن راندن اسب اخلیس را نمادین می پندارند ولی اینکه رخش برخی کارهای رستم دستان را درک می کند را چیز عجیبی می دانند.

این تشییع جنازه اسفندیار به دست رستم را وقتی در کنار قهرمانان هومری قرار می دهیم که اخلیس در عوض گرفتن مال و منال و بوس کردن دستش به وسیله ی پدر هکتور "جسد هکتور را تحویل می دهد به زیبا ترین وجه می توان تفاوت ای کتابها را درک کرد.در ترازوی معنا و ارزش ادبی "شاهنامه سنگین تر می باشد در حالی که ایلیاد و اودیسه مشهورتر و پرفروش تر هستند و این است که ما را به اندیشه و تامل وا می دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 3:0  توسط مهدی | 

 

 

 

 

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند"  

               

                کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد" 

 

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست"

 

                    عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد"

 

 

ناپلئون و نادر

 

ناپلئون بناپارت چهره ای آشنا برای مردم دنیا و از جمله مردم ایران است .  آوازه اش به گوش جوانان و حتی دانش آموزان ابتدائی کشورمان نیز رسیده است . علت اینکه اکثر مردم دنیا ناپلئون را می شناسند این است که تبلیغات وسیعی با نگاهی مثبت و به زبانهای مختلف دنیا در مورد او صورت گرفته است. این تبلیغات که از طرف فرانسویان صورت گرفته نتیجه بخش بود و توانست او را به عنوان یک چهره ی محبوب جهانی الگوی همه ی جوانان کند.

این در حالی است که ناپلئونی دیگر از سرزمین ایران به پا خاست که نه تنها دنیا " بلکه مردم کشورش نیز از زندگی و سلحشوری های این شخصیت اطلاع چندانی ندارند. این سردار مظلوم شرقی نادر شاه افشار است که هیچ تبلیغی در جهت شناساندن این دلاور مرد ایرانی انجام نمی شود. اگر فیلم یا نوشته ای در مورد او وجود دارد غالبا از طرف بیگانگان است. اطلاعات و نوع دیدگاه ما نسبت به نادر افشار از سفرنامه های سفیران متعصب و سنی عثمانی و نوشته های افرادی از کشورهای مثل هند و روسیه سرچشمه می گیرد. از نظر دور نکنیم که در آن زمان ایران و عثمانی با یکدیگر در حال جنگ بودند و همچنین دولت روسیه و هند از ظهور شاه دلیر ایران در هراس بودند بنابراین مسلم است در آثارشان او را اینگونه جلوه دادند که جلادی بی رحم تر از چنگیز و ناسیونالیستی ظالم تر از هیتلر است و یا پادشاهی شناساندن که همیشه درگیر جنگهای داخلی بود و مردم او را قبول نداشتند و در جایی عثمانی ها حاضر به صلح با روسیه می شوند در حالی که مشتاق جنگ با نادر شاه هستند نشان می دهد که این شاه شیعه مذهب را دون پایه تر از بی دینان می دانستند و یا اگر در گوشه هایی از این آثار " خصوصیت او را با دیدی مثبت ذکر کنند بلافاصله وی را یک اروپایی و یا یک عرب معرفی می کنند. به عنوان نمونه آروتین طنبوری که در زمان افشا ریه به دنبال سفیر عثمانی به درگاه نادر رسید در سفرنامه خود نادر را مردی از اطراف بغداد و عرب می دانست.

آ. دوکلوستر می گوید : (عده ای نادر شاه را سوئیسی و برخی هلندی و برخی  انگلیسی  و عده ای فرانسوی و حتی یک کشیش می دانند و روایتی در دست است که به موجب آن موطن وی تیر لمن واقع در برابان اروپا می باشد و یکی از خواهران وی با دو بچه اش آنجا زندگی می کند).

 

آری دردناک است که ما ایرانیان در خواب سنگین تاریخی به سر می بریم و تک تک ستارگان را در آسمان کهنسال تاریخمان محو کنند و زمانی هم که نتوانستند این ستارگان را کم نور جلوه دهند آنها را از آن خود می دانند. همانگونه که دانستیم یک اروپایی نمی تواند باورکند که یک غیر اروپایی نبوغ و سلحشوری داشته باشد و یا ظهور چنین شخصیتهای تاریخی مان را فقط در نتیجه نیازهای جامعه و تاریخ می دانند و اگر روشی دیگر برای کمرنگ جلوه دادن این نخبگان و دلیران نیافتند سراسر تاریخ ایران را زیر سئوال می برند و می گویند که ایرانیان مهاجران آریایی و اروپایی هستند و اگر می بینیم که ایران تمدنی درخشان  و شخصیتهایی برجسته در تاریخ جهان دارد به علت نزاد آریایی شان است. در مورد اینکه آریایی ها به دیار ایران مهاجرت کردند شکی نیست اما مسئله ای که ما را به فکر می اندازد که چرا شاخه های دیگری از این آریایی ها که به سرزمین های دیگری مانند هندوستان و ...مهاجرت کردند نتوانستند ستارگانی اینچنین پر فروغ به فلک تاریخ عرصه کنند چرا نتوانستند تمدنی درخشان و تاثیر گذار همچون تمدن ایران زمین به وجود آورند و صفحات طلایی تاریخ را به خود اختصاص دهند. پس باید قبول کنیم که آریایی ها با ورود خود به ایران و اختلاط با مردم بومی اش که هوش سرشاری داشتند توانستند جای جای تاریخ را تسخیر کنند.

در ادامه به مقایسه ناپلئون بناپارت و نادر افشار می پردازم البته غرض محو کردن شخصیت و جایگاه تاریخی ناپلئون نیست بلکه نمایاندن مظلومیت نادر شاه افشار در تاریخ جهان است.

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

              

                     آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 

(...در هیچ جایی از کتابهای تاریخ درسمان درباره پیروزیها و

دلاوریها و فرهنگ و هنر ایرانیان باستان " عمدا یا سهوا جمله ای  

یافت نمی شد و هنوز هم وقتی کتابهای درسی تاریخ را ورق می

 زنیم بیشتر اشاره به شکستهای ایرانیان دارد تا پیروزیهایشان.) 

(...اما عربان آن دوران را برادر می نامیم که آمدند و سوختند و

کشتند و به یغما بردند و تحقیر مان کردند و پستی نمودند و

 به داشته هامان با تمسخر نگریستند

 و به آرشها و کاوه ها و اسفندیار ها و

رستمهامان تاختند و غرورمان را شکستند.)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:33  توسط مهدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
انتظار من از پس هر پا پس کشیدنی, احساسي به لطافت انتظار قطرات باران براي آغوش گرفتن خاك است...

نوشته های پیشین
مهر 1386
شهریور 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
پیوندها
تارا
علیرضا
دیوید
نازنین
آتلانتيس
ستاره
باران
لوتوس
سارینا
پارسی
امیر
آريا
بهشاپور
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم


PC-Click.blogfa